این بچه‌ها از باران هم می‌ترسیدند

مجله فارس پلاس؛ نعیمه جاویدی: هر جا سیل باشد، آنجایند. درون آق‌قلای استان گلستان بودند که سیل به پل‌دختر لرستان آمد، خودشان را به آتش زدند و به آنجا رساندند. الان هم درون عطش رفتن به خوزستان گرم و سیل‌زده‌اند. گروه جهادی «حنیفا» را چند دختر جوان تشکیل داده‌اند. دختران جوانی که مثل خواهر بزرگ‌تر ازبرای کودکان محروم تهران خواهری می‌کنند و مهربانی. الان هم دغدغه کودکان سیل‌زده را دارند، کودکانی که سیل ناگهان، ترس از باران را درون دلشان انداخته هست. از تجربه  و تأثیر حضور بانوان امدادگر و جهادگر درون آرامش بانوان سیل‌زده می‌گویند. از اینکه گیم کردن آن‌ها با کودکان سیل‌زده حتی ازبرای بعضی گروه‌های جهادی عجیب بوده و بعضی معتقد بودند، شهر سیل‌زده جای مناسبی ازبرای حضور بانوان نیست. از روزی می‌گویند که درون آق‌قلا روی تراکتور بسته‌های امداد و غذا را به بانوان ترکمن می‌رساندند و ازبرای بانوان روستایی عجیب بود که دختران تهرانی این‌طور خودشان را ازبرای آن‌ها به آب و گل بزنند.  

شادی این چهره‌ها می‌آید

باید دلشان را دریا کنند تا بتوانند دنیای تلخ کودکان کار و کوره را شیرین کنند. این را خودشان می‌گویند: «شاید ما از پسِ فقر برنیاییم و سیطره تلخش را به این راحتی‌ها نتوانیم از پیشانی حاشیه‌نشینان و نیازمندان پاک‌کنیم ولی یک کار خوب از عهده ما ساخته هست. ما کمی دنیا را برایشان شیرین می‌کنیم، به اندازه توانمان.» بیراه نمی‌گویند، کارنامه کارشان درون حاشیه تهران مثل چای گسی هست که با قندِ تلاش حنیفا، شیرین شده باشد. زمانی تصویر چهرهٔ بچه‌های کوره‌های آجرپزی و کپرنشین حاشیه تهران را می‌گذاری کنار تصویر‌هایی که پس از گیم و جشنی که خواهران حنیفایی برایشان تدارک دیده‌اند، قند درون دلت آب می‌شود که شادی چقدر به چهره معصوم این بچه‌ها می‌آید. زمانی می‌شنوی کودکان سیل‌زده به آن‌ها «خاله» و «خانم معلم» می‌گویند و چشم خانم! از دهانشان نمی‌افتد، شاید کنجکاو شوی و دلت بخواهد «حنیفا» را بیشتر بشناسی.

از یاسوج تا لرستان

«نسترن دانه‌کار» و «سیده الهه ناز حبیبی زاده»۲ عضو گروه جهادی حنیفایند که سال ۱۳۹۵ کارش با ۵ عضو اصلی شروع شد و اکنون اعضای اصلی‌اش ۴۰ نفرند و ۵۰۰ کودک  را تحت پوشش دارد. این دو،  ۲ماه گذشته همراه هم بودند از تهران به یاسوج، از یاسوج به تهران، تهران به آق‌قلا و بعدازآن لرستان درون لرستان از هم جدا شدند. دانه‌کار به پل‌دختر رفت و حبیبی‌زاده به «معمولان» تا کودکان آنجا را شاد کند. قصه روزهای حضورشان درون یاسوج، قصه سیل نبود. دانه‌کار از روزهایی که گذرانده‌اند، می‌گوید: «رفته بودیم اردوی جهادی تا یک مدرسهٔ روستایی را رنگ‌آمیزی کنیم. از ۲۲ اسفند ماه آنجا بودیم تا سوم فروردین. همین‌که خبر سیل و شرایط آق‌قلا رسید، برگشتیم تهران. وسایل ضروری، اسباب‌گیم ازبرای بچه‌ها و یکسری اقلام امدادی برداشتیم و خودمان را رساندیم.»

شباهت کوره‌ آجرپزی و سیل

 ۵ سال قبل، برکت یک اردوی جهادی جرقه تولد حنیفا را درون ذهن اعضای این گروه زد و الان شاخ و برگ نهال حنیفا شده‌اند، دانه‌کار می‌گوید: «قبل از زلزله زمانی درون قالب یک گروه جهادی به کرمانشاه رفتیم، شیرینی لبخند مردم و دعای خیرشان، وسوسه‌مان کرد تا ما هم پوشش جهاد بپوشیم. بیشتر ما دختران جوان بودیم و رفتن به شهرستان‌ها ازبرای همه آسان نبود. از طرفی شهرمان تهران هم کوره، کپر و حاشیه‌نشین کم نداشت. این دو را به هم پیوند زدیم و حنیفا شکل گرفت. اوایل که می‌رفتیم، اردوی جهادی به آجرپزخانه‌های تهران، فکر می‌کردند چند دختر متمول شمال شهری هستیم که سال‌ها درون ناز و نعمت بزرگ‌شده‌ایم و خبری از سختی‌های زندگی نداریم. به‌مرور رفتار و کارهای اعضای گروه، اعتمادها را جلب کرد. ما نگاهمان بیشتر بر توانمندسازی زنان و کودکان حاشیه‌نشین تهران متمرکز هست.» اینکه سیل گلستان و لرستان چه طور به کوره‌های آجرپزی تهران، ربط پیدا می‌کند را باید از دانه‌کار پرسید که دانه‌های کار جهادی حنیفا را کنار هم می‌چیند: «کودکان حاشیه تهران و کوره‌های آجرپزی زندگی مطلوبی ندارند. سقف درستی بالای سرشان نیست. جای خواب و خوراکشان کم ولی و درصورتیکه ندارد. درون خانواده‌ای آسیب‌پذیر متولد می‌شوند. به خودشان نیامده می‌بینند  سهم زندگی‌شان از شادی و کودکی‌هایشان چنان نیست که باید. زودتر از آنکه بدانند و بخواهند بزرگ می‌شوند، درست مثل سیل‌زده و زلزله‌زده‌ای که به خودش می‌آید و می‌بیند باید از پس زندگی‌اش بربیاید. ما این تجربه را از تهران به آق‌قلا بردیم و پل‌دختر.»

زندگی درون محاصره آب

کتابِ سیل؛ تلخی‌ها و شیرینی‌هایش یک ماهی هست که ورق خورده. از مسیر‌ها و پل‌هایی که سیل ویران کرد، خواندیم و شنیدیم از نیروهای امدادی که آن‌ها را بازگشایی کردند. از نوعروسی که چشم می‌بندد روی جهیزیه با هزار و یک آرزو خریده‌اش و آن را به سیل‌زده‌ها اهدا می‌کند. گروهی که کتاب‌های درسی را به مناطق سیل‌زده می‌برد یا خانم دکتری که با زیپ لاین و پذیرش خطر سقوط درون سیلاب مهیب، خودش را به بالین بیمار می‌رساند و… حنیفا ولی حرفی دارد که شاید کمتر شنیده‌شده باشد، دانه‌کار می‌گوید: «درون آق‌قلا آب مثل رودخانه درون خیابان‌های شهر درون جریان بود. بعضی از مردم روی سقف خانه‌هایشان چادر زده بودند. محل اسکانی ازبرای خانواده‌ها درون نظر گرفته شده بود ولی درون بخشی از شهر که نزدیک تپه بود، مردم روی تپه که ظاهراً گورستانی هم آن نزدیکی بود، مستقرشده بودند. وضع بهداشت خانم‌ها و سلامتی بچه‌ها مناسب نبود. دام‌ها را هم برده بودند روی تپه. کلافگی و بی‌قراری درون چهره بچه‌ها دیده می‌شد، زمین خشکی ازبرای گیم نداشتند. خانه‌ها تا کمر درون آب فرورفته بود. من و دوستم خانم حبیب‌زاده به نمایندگی از اعضای حنیفا به خودمان قول دادیم: باید گریه را به لبخند و بی‌قراری را به گیم‌های دوست‌داشتنی کودکانه تبدیل کنیم. خوشبختانه گروه‌های امدادی که مسئولانشان اغلب آقایان بودند حمایت کردند و خرده نگرفتند درست برعکس بعضی افراد درون پل‌دختر.»

روسری ترکمنی عیدی گرفتم

 درون آق‌قلا حنیفایی‌ها هم با بچه‌ها گیم می‌کردند هم ازبرای بردن بسته‌های امدادی مخصوصاً بسته‌های ویژه بانوان با گروه‌های جهادی همکاری می‌کردند: «بانوان آق‌قلا زمانی می‌دیدند مایحتاجشان را می‌بریم، محکم بغلمان می‌کردند. شنیدیم بعضی از آن‌ها به دلیل خجالت و شرم، از گرفتن بسته‌های ویژه بانوان که آقایان امدادگر می‌بردند، خودداری می‌کردند چون خجالت می‌کشیدند و دوست داشتند بانوان امدادگر کمک‌حالشان باشند.» بانوان جهادی حنیفا درون بساط سیل و سیلاب نوروزی آق‌قلا، خاص‌ترین عید دیدنی عمرشان را داشتند و عیدی هم گرفتند؛ روسری ترکمنی. راوی این قسمت از ماجراهای حنیفا درون آق‌قلا، الهه ناز حبیبی زاده هست: «زمانی کمک‌ها را می‌بردیم خلاف مناعت طبع بیشتر مردم، بعضی‌ها چندین دفعه بسته دریافت می‌کردند. یک خانم مسن بومی آمد جلو و به زبان ترکمنی گفت که این‌ها احتیاج ندارند و کمک‌ها را جای دیگری ببریم. یکی از خانم‌های جوان حرف‌هایش را ترجمه کرد. گفت که نوه‌ها و بچه‌هایش ساکن شهرند. با بیسکویت از ما پذیرایی کرد با عذرخواهی که: یک عید دیدنی طلب شما. بی‌تعارف می‌گویم این بهترین عید دیدنی عمرم بود. آن روسری را نگه می‌دارم تا درون با اهمیت‌ترین مهمانی‌ها بپوشم.»

زمانی مدادرنگی‌ها معجزه کرد

بچه‌ها دنیا را همان‌طوری می‌بینند که هست پس همان‌طور نقاشی می‌کشند. حبیبی زاده از معجزه رنگ‌ها و مداد رنگی‌ها می‌گوید: «سیل و بی‌سروسامانی ناشی از آن، مادرها را مشوش کرده بود. طوری که از پس کلافگی بچه‌ها برآمدن، دشوار بود. عروسک‌های آماده و دست‌دوز را همراه دفتر، مداد رنگی و نقاشی و توپ ازبرای بچه‌ها بردیم. اول حوصله گیم نداشتند ولی شکر خدا کم‌کم سر حوصله آمدند. نقاشی پرطرفدار بود. بچه‌ها تپه گورستانی که روی آن بودند را کشیده بودند، تپه‌ای درون محاصره آب. بعضی‌هایشان من و دوستم را کشیده بودند و قایق‌های امداد را. چهره شخصیت‌های نقاشی بعضی‌ها ناراحت بود. نقاشی آیینه‌ای از احوال روحی بچه‌هاست. نگران بودیم تا اینکه نقاشی‌های بعدی‌شان را دیدیم؛ پوشش‌های رنگارنگ ترکمنی تا همان تپه که روی آن نوشته بود: زنده‌باد، ترکمن‌صحرا. به مرور گیم رنگ درون نقاشی بچه‌ها بیشتر و گره اخمشان کم‌کم باز شد. این به این معنی من و دوستم به قولمان عمل کردیم.»

درک از سیل به‌جای ترس از سیل

حرف‌های دانه‌کار از کودکان پس از سیل، واقعیتی هست که نمی‌توان آن را کتمان کرد، تلخ هست ولی به قول خودش و البته به‌قول‌معروف: دردی که ما را نمی‌کشد، قوی‌ترمان می‌کند: «بچه‌هایی را دیدیم که ترس از آب پیداکرده بودند، می‌ترسیدند پا درون آب بگذارند. بچه‌هایی که شوک سیل بی‌خواب و هیجانی‌شان کرده بود. بچه‌هایی را دیدیم که وحشت باران و سیل برایشان یکی شده بود. از باران‌های نرم و لطیف بهاری هم می‌ترسیدند. آب‌گیم کردیم؛ هر کس می‌گذاشت باران بیشتر نوازشش کند، برنده می‌شد و… شکر خدا شرایط بهتر شد ولی به نظرم زمانی مراحل اول امداد و اسکان به نتیجه رسید، اعزام نیروهای زبده روان درمان، گفتار درمان، کار درمان و گیم درمان ضروری هست. کودکی، شالوده زندگی هست. نباید گذاشت ترس درون بچه‌ها ته‌نشین شود.» حرفش منطقی هست، ترس از سیل را باید به درک از سیل تبدیل کرد. کودکی که طغیان سیل را دیده حتماً بهتر و زودتر یاد می‌گیرد که باید با طبیعت مهربان و ازبرای مقابله با بلایای طبیعی آماده شد.

پل‌دختر، شبیه ماسوله

بنابه تجربه این ۲ بانوی حنیفایی لرستان به امداد بیشتری احتیاج دارد، دانه‌کار می‌گوید: «سیل پل‌دختر درون مقایسه با آق‌قلا، متفاوت بود. شب رسیدم به پل‌دختر. شهر تاریک بود و روشنایی کم‌سویی اینجا و آنجا را روشن کرده بود. شهر از دور مثل خانه‌های ماسوله دیده می‌شد. زمانی هوا روشن شد، متوجه شدم این طبقات گل‌ولای هست که روی‌هم نشسته. نه بام و حیاط خانه‌ها. دقایقی مات و مبهوت بودم. زمانی دیدم، نیروهای جهادی باانرژی، انگیزه و هر وسیله‌ای که می‌توانستند خانه‌ها را از گل ولای تمیز می‌کردند، بهت من هم شکست. آق‌قلا بیشتر آب‌گرفتگی داشت ولی اینجا سیلاب رفته بود و گل‌ولایش سوغات مانده بود ازبرای شهر. نیروهای جهادی چنان باعجله و انرژی کار می‌کردند که انگار این اتفاق ازبرای خانواده خودشان افتاده. تنها همین را به شما بگویم که چشم‌باز کردم و دیدم من هم به خانم‌های بومی کمک می‌کردم. خانه به خانه هر کاری از دستمان برمی‌آمد، انجام می‌دادم.»

قایق کاغذی روی سیلاب

آستین بالا زدن ازبرای کمک به خانم‌های پل‌دختری و تمیز کردن خانه‌هایشان، خواه‌ناخواه مدتی، اولویت آن‌ها شده بود. به‌مرور ولی نگاه غمگین بچه‌ها توجهشان را به خود جلب کرد، دانه‌کار می‌گوید: «سیل بزرگ‌ترها را شوکه کرده بود چه برسد به بچه‌ها. بزرگ‌ترها ناچار، مشغول تحقیق و سروسامان دادن اوضاع بودند. خواه ناخواه تمرکز و توجهشان روی بچه‌ها مانند شرایط عادی و پیش از سیل نبود. بچه‌ها تحت تأثیر سیل پرخاشگر شده بودند و حرف‌شنوی کافی نداشتند. زمانی قرار شد با وسایل گیم که همراهمان بود با آن‌ها گیم کنیم، رفتار و کلامشان چندان مناسب نبود. تجربه این سال‌ها کار جهادی به ما یاد داده درون چنین شرایطی صرفاً محبت کافی نیست. به‌جای اینکه نقش یک همبازی را گیم کنیم باید مثل معلمی جدی ولی مهربان بودیم تا حرف‌شنوی پیدا کنند، شکر خدا این شیوه جواب داد. بچه‌ها خشم و ترسشان از سیل را باید نشان می‌دادند، وسایل گیم محدود بود و شرایط پل‌دختر طوری نبود که بتوان هر گیم را انجام داد. یادش بخیر درون آق‌قلا هم با کاغذ، قایق‌های کوچک ساختیم و روی سیلاب رها کردیم. کم‌کم صدای خنده بچه‌ها بلند شد. پس خودشان گیم‌هایی که بلد بودند و می‌شد درون آن شرایط انجام داد را یادمان دادند. زمانی قرار شد ازبرای تهیه تجهیزات با کمک خیران و مردم همچنین جمع‌آوری اسباب‌گیم‌ها به تهران برگردیم، بچه‌هایی که الان دیگر حسابی باهم دوست شده بودیم بی‌قراری می‌کردند از ما قول گرفتند خیلی سریع برگردیم، سر قولمان هستیم.»

عروسکی که اشک پاک کرد

قول و قرارهایشان درون آق‌قلا و پل‌دختر را درون سیل و سیلاب جا نگذاشته‌اند. الان روزگارشان میان عروسک‌ها، اسباب‌گیم، دفتر نقاشی و مدادهای رنگی می‌گذرد که قرار هست با همکاری اعضای قرارگاه جهادی امام رضا (ع) به دست صاحبان اصلی‌اش، سیل‌زدگان آق‌قلا، پل‌دختر و خوزستان برسد، دانه‌کار می‌گوید: «بدتر از بدقولی با بچه‌ها سراغ دارید؟ بالاخره یک روز دوباره زمین آق‌قلا کاملاً خشک می‌شود و آفتاب را به تن خود می‌بیند. بالاخره مادران پل‌دختری دوباره توی حیاط خانه‌شان می‌نشینند و دوباره دستشان آغشته گل و خاک می‌شود. این دفعه ولی نه خاک سوغات سیل که گلی درون باغچه کوچک حیاط خانه بکارند. بچه‌ها دوباره پس از ساعت درس و مدرسه گیم می‌کنند. سیل بی‌رحمی کرد و به آن‌ها دشوار گرفت ما ولی دست‌پر سراغشان می‌رویم. مادران حنیفا تنها  مادرِ فرزندان خودشان نیستند. ما درون آق‌قلا اشک‌های یک دختر را با عروسکی بند آوردیم که یکی از بانوان خیر حنیفا از مشهد به دستمان رسانده بود.»

طعم خوش رزق جهادی

دنیا گاهی عجیب تلخ می‌شود، این دست ما نیست ولی درصورتیکه تلخ بماند عیب ماست. ما انقدر شیرین نبوده‌ایم که مرارت‌ها را به حلاوت تبدیل کنیم. این فوت کوزه‌گری حنیفایی‌هاست، حبیبی زاده می‌گوید: «دنیا یک روز ازبرای من دشوار هست روز دیگر ازبرای تو، چاره چیست؟ باید خوشی‌های زندگی‌مان را تقسیم کنیم.» دانه‌کار و حبیبی زاده از رزق و غذاهایی که طعمش را جای دیگری نچشیده‌اند، می‌گویند: «گاهی یک‌کف‌دست نان محلی و جهادی می‌خوردیم خدا می‌داند چه عشقی درون پخت آن بود که طعمش را ازبرای ما بی‌نظیر می‌کرد و قوت کار به ما می‌داد. موکب‌ها و گروه‌های مختلف هم پای‌کار بودند و غذای گرم توزیع می‌کردند.»

پا جای پای سیل بگذار ولی…

شیرینی کارهای جهادی، زندگی حنیفا را برایشان شیرین کرده، این را زمانی متوجه می‌شوی که حرف‌هایشان تلخی‌های سیل را از نگاهت می‌شوید، دانه‌کار می‌گوید: «ما هم اکنون دلمان پیش آن پیرزنی مانده که هرروز تصویر عزیزانش از دست رفته‌اش را که مدتی قبل از سیل از دنیا رفته بودند، برمی‌داشت و می‌نشست روی تپه به مویه و غصه. ما درصورتیکه به‌اندازه شاد کردن یک دل دخترکی سیل‌زده یا دلگرمی آن مادر سالمند، کاری از دستمان بربیاید باید خدا را شاکر باشیم از این سعادت.» هرکدام از ما شاید روزی صدبار درون خیالمان به بام خانه‌مان نگاه کنیم و منتظریم تا بالاخره همای سعادت روی آن بنشیند و چنین و چنان شود. حنیفایی‌ها خوشبختی را ساده تعبیر و گنجشان را خوش تقسیم می‌کنند، حبیبی زاده می‌گوید: «دنیا و آخرت می‌خواهی؟ مسیر دور نرو. پا جای پای سیل بگذار، درصورتیکه آن ویران کرده تو به اندازه توانت بساز.» آق‌قلا، لرستان، خوزستان، ایلام، چهارمحال و بختیاری یا … فردای ایران، امروز دشوار چشم‌به‌مسیر ماست.

 

//انتهای پیام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *