تبلیغات شما کانال زندگی شیرین
کوهنوردی
از فواید کوهنوردی چه می دانید؟
کوه
نکاتی که باید در پایین آمدن از کوه رعایت کنیم
همسر
شیوه ي انتقاد از همسر چگونه است؟
استرس
چهار رفتاری که استرس شما را پایین می آورد
درمان سرطان
سرطان چیزی جز کمبود ویتامین B۱۷ نیست
نسبی گرایی و زندگی نشاط بخش
نسبی گرایی و زندگی نشاط بخش
مراقبت از نوزاد
اهمیت مراقبت از نوزاد
مسمومیت در کودکان
اصول پیشگیری از بروز مسمومیت در کودکان را جدی بگیریم
چای بابونه
‍ خواص درمانی چای بابونه (دم کرده گل بابونه)
تامین خواسته های جنسی
تامین خواسته های جنسی شوهر
مهارت خودآگاهی
مهارت خود آگاهی و شناخت احساسات منفی
اضطراب امتحان
اضطراب امتحان چیست و چگونه با آن مقابله کنیم



تبلیغات

باید مراقب زندگی بود، گاهی زود دیر میشود

زندگی

لطفا این مطلب را تا انتها بخوانید.

گاهی زود دیر میشود……

خانمم همیشه میگفت دوستت دارم
من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم…
ازهمان حرفایی که مردها از زنها میشنوند و قدرش را نمیدانند…
همیشه شیطنت داشت.
ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی با خودم میگفتم: مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟
یک شب کلافه بود، یا دلش میخواست حرف بزند، میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشه مفصل صحبت کنم.
من برای فرار از حرف گفتم: میبینی که وقت ندارم، من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع مانند کنه به من میچسبی…

گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی
این را که گفت از کوره در رفتم،
گفتم خداکنه تا صبح نباشی…
بی اختیار این حرف را زدم..

این را که گفتم خشکش زد، برق نگاهش یک آن خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست…

بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم، موهای بلندش رها بود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت، در آغوشش گرفتم، افتخار کردم که زیباترین زن دنیا را در زندگی خودم دارم، لبخند بی روحی زد …
نفس عمیقی کشید و خوابیدیم ..
آن شب خوابم عمیق بود، اصلا بیدار نشدم…

از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب در زندگی خواب آرامی نداشته ام…
هزاران سوال ذهنم را میخورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام …
گاهی با خود میگویم مگر یک جمله در عصبانیت میتواند یک نفر را…
مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد ؟!!

همسرم دیگر بیدار نشد، دچار ایست قلبی شده بود…
شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق می آمدم از دیدنش، اما در ظاهر نه…

شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم، اما طبق معمول وقتش را نداشتم …

بعدها کارهایم در زندگی روبراه شد ،حالا همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت …
من اما آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت…
بعد مرگش دنبال چیزی میگشتم، کشوی کنار تخت را باز کردم ،یک نامه آنجا بود ،پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود تمام دنیا را روی سرم آوار کرد،…
خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی ،چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم …
آنشب میخواست بیشتر با هم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد…

حالا هرشب لباسش را در آغوش میگیرم و هزاران بار از او معذرت میخواهم اما او آنقدر دلخور است که تا ابد جوابم را نخواهد داد…
حالا فهميدم ، گاهی به یک حرف چنان دلی میشکند که قلبی از تپش می ایستد

بايد بیشتر مواظب حرفها بود، گاهی زود دیر میشود..

 

زندگی شیرین



تلسکوپ کار در منزل خرید تبلت