ساواک برایم چندین خواستگار فرستاد

گروه خانواده؛ نعیمه موحد: لابه‌لای ساختمان‌های خاکستری و سر به فلک کشیده دنبال آدرس خانه زنی گشتم که درصورتیکه امروز این شهر پابرجاست و می‌شود درون آن سراغ آدم‌های خوب را گرفت، به خاطر فداکاری‌های وی و امثال اوست. با لبخندی درون قاب  روسری رنگی‌اش درون خانه را باز می‌کند. خانم «منظر خیر حبیب‌اللهی»، درون خانواده‌ای بزرگ‌شده که جنگ جهانی اول و دوم و بسیاری از حوادث سیاسی و اجتماعی آن برهه از تاریخ ایران را تجربه کرده‌اند. خود وی درون سال‌های رژیم پهلوی به دختری مبارز و شکنجه دیده درون زندان ساواک بدل می‌شود. و بعدها با فرزندان درون آغوشش به راهپیمایی‌های منجر به پیروزی انقلاب می‌رود و سال‌های بعدتر همسرش را ازبرای رفتن به جبهه بدرقه می‌کند.

درون یک صبح زمستانی درحالی‌که آفتاب پررنگ‌تر از روزهای پیش از پنجره خانه خانم خیر به گلدان‌هایی که با دست خودش کاشته بود می‌تابید و صدای گیم نوه‌هایش درون اتاق، پس‌زمینه گفت‌وگوی ما بود، پای صحبت‌های زنی نشستیم که می‌شود وی را تاریخ ناطق هم‌صدا کرد تا بشنویم که زنان ازبرای این انقلاب چه ها که نکرده‌اند.

 

سبک زندگی خانواده‌ام بسیار متفاوت از اطرافیان بود

ما چهار خواهر و برادر بودیم و من فرزند سوم و دختر اول. مادر و پدر من با خیلی از مادر و پدرهای آن وقت فرق داشتند و درواقع سبک زندگی‌شان متفاوت بود. ریشه خانوادگی مادرم به شیخ‌الاسلام اردبیلی می‌رسد. به همین خاطر مادرم مذهبی بودند و مثلاً درون کلاس‌های قرآن شیخ‌الاسلام صدوق شرکت می‌کردند. درحالی‌که دوروبر ما افراد یا دین‌دار نبودند یا دین سطحی داشتند. کمونیسم میان مردم نفوذ کرده بود و خیلی‌ها دینشان سست شده بود. مثلاً کشف حجاب رضاخانی اتفاق افتاده بود و بسیاری از این طریق سست شده بودند، ولی پدر و مادر من به رعایت اصول مسلمانی‌شان مقید بودند.

مادرم هر دفعه می‌خواستند ازبرای ما قصه بگویند قصه‌های قرآنی می‌گفتند. پدر هم کتاب‌فروش و کتاب‌خوان و مترجم زبان فرانسه بود. ما بچه‌ها از طریق ایشان با قصه‌های زیادی از غرب که ریشه عدالت‌خواهانه داشتند آشنا شدیم. درواقع درصورتیکه هم می‌خواستند ازبرای ما قصه غربی بخوانند قصه‌هایی با مضمون قیام علیه ظلم و دادخواهی و… را انتخاب می‌کردند.

پنج سال پس از تولد من ماجرای ملی شدن صنعت نفت و بعدازآن کودتای ۲۸ مرداد اتفاق افتاد. ازبرای همین زمانی کمی بزرگ شدم ابعاد و تحلیل‌های این قضیه هم اکنون تازه بود. از آن‌سمت پدرم اطلاعات خوبی درمورد جنگ جهانی اول داشت و میان این جنگ و جنگ جهانی دوم خودش مستقیماً آسیب‌دیده بود. به‌طوری‌که کتاب‌فروشی خودش را ازدست‌داده بود، ورشکست شده بود و روزگار بسیار سختی را گذرانده بود. ولی خودش با بلشویک‌ها درون ماجرای تقسیم آذربایجان درگیر شده بود و ازبرای ما تعریف می‌کرد که حتی تیر از داخل کلاهش رد شده هست. درون خانواده مادری هم اکثر افراد به همین نحو وطن‌پرست و مذهبی بودند.

 

مادرم «لطمه رضاخانی» خورده بود

وضعیت خانوادگی سبب شد ما طوری بزرگ شویم که هم از مسائل گذشته کشورمان خبر داشته باشیم و هم نسبت به آینده و اتفاقاتی که می‌افتد آگاه باشیم. درمورد درس هم چون مادرم به قول خودشان «لطمه رضاخانی» خورده بودند و به خاطر کشف حجاب نتوانسته بودند ادامه تحصیل بدهند، دوست داشتند ما همگی درس بخوانیم. ما چهار نفر همگی درس خواندیم و درون رشته‌های خوب و دانشگاه‌های خوب قبول شدیم. من هم درون رشته اقتصاد دانشگاه تهران قبول شدم.

طرز فکر جامعه ازبرای مذهبی‌ها و کسانی که اهل سیاست بودند این‌شکل بود که با رژیم پهلوی کنار نیایند. من هم درون چنین خانواده‌ای بزرگ‌شده بودم. از آن‌سمت مادرم از اساتید قرآن خودشان مکرر شنیده بودند که پس از آیت‌الله بروجردی، آیت‌الله حکیم مرجعیت را به دست می‌گیرند و بعدازآن شما به «آقا روح‌الله» روی بیاورید. درواقع ما منتظر روزی بودیم که مرجعمان امام(ره) بشود و از صحبت‌های وی استفاده کردن کنیم. از آن‌سمت یکی از برادران من درون دانشکده فنی تهران درس می‌خواند و دانشکده فنی هم مرجع تمام اعتراضات به رژیم پهلوی بود و من هم به اخبار این جریانات علاقه‌مند بودم. من سال ۱۳۴۹ وارد دانشگاه شدم و آن سال‌ها اوج دوران فعالیت‌های اعتراضی علیه رژیم بود.

 

دانشکده‌ای روبه روی زندان ساواک!

آن موقع درس خواندن خانم‌ها هم زیاد مرسوم نبود. درصورتیکه درون یک کلاس سی‌نفره دانشگاهی، ده نفر خانم بودیم، هفت نفر آن‌ها بی‌حجاب و به‌اصطلاح مینی‌ژوپ پوش بودند و تنها دو سه نفر محجبه بودیم. ولی اینکه خانم‌ها جزء دسته معترضین باشند اصلاً چیز بدی نبود.

جریانات وقت طاغوت به‌طور ظاهری خانم‌ها را به صحنه کشانده بود. ولی امثال ما برخلاف این جریان حرکت می‌کردیم و حرفمان این بود که رژیم پهلوی خانم‌ها را عروسکی به صحنه کشانده هست اتفاقاً به خاطر همین کارها توی چشم بودیم و بقیه هم با ما به احترام رفتار می‌کردند. دانشکده ما رو به روی زندان قزل‌قلعه بود. ساواک هم همه فعالیت‌های ما را زیر نظر داشت. به همین خاطر خیلی وقت‌ها یک‌دفعه می‌دیدیم که دوستانمان درون ماشین از دانشگاه به آن‌سمت خیابان که زندان باشد می‌مسیر!

آن وقت مسلمان واقعی و نمازخوان به قدری کم بود که دانشکده ما حتی نمازخانه هم نداشت. ما یکی از قسمت‌های ساختمانی که هم اکنون به بهره برداری نرسید بود را موکت می‌انداختیم و آنجا نماز می‌خواندیم. بعدها تلاش کردیم و از دانشکده یک اتاق تحت عنوان اتاق استراحت، گرفتیم و آنجا را تبدیل به نمازخانه کردیم. درون دانشگاه چادر پوشیدن هم ممنوع بود. مانتو هم اصلاً مرسوم نبود. خانم‌هایی که می‌خواستند خیلی پوششان را رعایت کنند آخر بلوزهایی شبیه بلوزهای مردانه امروزی را با دامن می‌پوشیدند. من خودم لباسی مثل مانتوهای امروزی ازبرای خودم ابداع کرده بودم. درون زمستان نوع ضخیم آن را که شبیه پالتو بود می‌پوشیدم که به بهانه سردی هوا بلند و محفوظ هم دوخته‌شده بود. تابستان هم همان سبک پالتو را به مانتو تبدیل کردم و این‌طور ازبرای بقیه جا انداختم که این پوشش‌ها سبک پوشش من هست. حتی پس از چند وقت چادر هم سر کردم و اتفاقاً به خاطر نوع فعالیت‌هایم درون دانشگاه کسی هم معترضم نشد. یادم می‌آید نخستین روزی که چادر سر کردم و به دانشگاه رفتم یکی از اساتید کمونیست، همین‌که من را دید وسط راهروی کلاس‌ها خشکش زد و بهت‌زده به من نگاه کرد (می‌خندد).
وقت ما وقت برزخی آدم‌ها میان انتخاب مسیر چپ و راست بود. تفکر انقلاب کم‌کم داشت پا می‌گرفت، استادهای چپ‌گرا درون نظراتشان منفعل شده بودند و جامعه آمادگی این را داشت که کسانی مثل ما شروع به شنا کردن خلاف جریان آب کنند. به همین خاطر با این قانون‌شکنی‌ها ازنظر قانون آن وقت مدارا می‌کردند. از آن‌سمت بچه‌های انقلابی همه ازجان‌گذشته بودند. مثلاً به ما می‌گفتند درصورتیکه این کار را بکنید ساواک می‌گیرد پدرتان را درمی‌آورد. ما هم می‌گفتیم غلط می‌کند! آخر این تهدیدها برایمان مرگ بود که از این‌طور مردن ترسی نداشتیم.

 

تدریس بهانه‌ای بود ازبرای آموزش خداشناسی

من همزمان درون چهار مدرسه تدریس می‌کردم. درون همه این مدارس هر درسی که ازبرای تدریس داشتم تلاش می‌کردم طوری آن را به مباحث دینی، خداشناسی یا انقلابی ربط بدهم. خیلی از بچه‌ها نه‌تنها خودشان بلکه خانواده‌شان متحول شدند.

دریکی از مدارسی که تدریس می‌کردم، بیشتر دانش آموزان از خانواده‌های نظامی بودند. شاید باورش مشکل باشد ولی تا چهارم آبان که سالروز تولد شاه بود، مدرسه درگیر آموزش رقص به زیباترین دانش آموزان مدرسه بود. تنها بادانش آموزان دختر تمرین رقص می‌شد تا ازبرای مراسم تولد شاه آماده باشند! خب ما محجبه بودیم و همین تفاوت ما درون آن فضا ازبرای بچه‌ها سؤال ایجاد می‌کرد و باب صحبت درمورد موضوعاتی مثل چرایی حجاب باز می‌شد.

با یکی از دوستانم به نام «محبوبه افزار» که بعدها درون آلمان توسط منافقین شهید شد، می‌نشستیم و فکر می‌کردیم که چه طور از موضوع یک درس به آموزش خداشناسی ازبرای بچه‌ها برسیم. مرتب افکار و ایده‌هایمان را باهم ردوبدل می‌کردیم و تلاش می‌کردیم ارتباط احکام اسلامی با قوانین علمی را کشف کنیم و از این طریق احکام را به دانش‌آموزان یاد بدهیم. این مطالب به‌قدری ازبرای بچه‌ها شگفت‌انگیز بود که ازبرای خانواده‌هایشان هم تعریف می‌کردند. من گاهی با اعضای خانواده این بچه‌ها هم مکاتبه می‌کردم و جواب سؤال‌هایشان را می‌دادم. چند سال پیش خواهر یکی از همین دانش آموزان با یک نامه خیلی مستعمل پیش من آمد. پس از این‌همه سال، گشته بود و من را پیداکرده بود تا بگوید که بحث‌های آن وقت چقدر روی خودش و حتی بچه‌هایش تأثیر گذاشته هست. این‌ها همه از لطف و عنایت خدا به من بوده و هست.

به خاطر چند کتاب زندانی شدم

نخستین دفعه سال ۱۳۵۲ بازداشت شدم. باخانم «زهرا عاملی» که بعدها همسر «شهید میهن‌دوست» شد رفته بودیم مشهد، سخنرانی آیت‌الله خامنه‌ای را گوش کنیم. من امتحان رانندگی داشتم و یک روز زودتر از ایشان از مشهد به تهران برگشتم. آن وقت سخنرانی‌های امام ازبرای ما حکم دستوراتی داشت که وظیفه داشتیم به آن‌ها عمل کنیم. بنا به دستورات خودسازی امام(ره) با دوستانمان قرار گذاشته بودیم که درون همه امور تا جایی که می‌شود یاد بگیریم و به‌عنوان یک بچه مسلمان بهترین باشیم. رانندگی یادگرفتن من هم بر همین مبنا بود.

همان شبی که به تهران بازگشتم ساواکی‌ها پدرم را با اسلحه تهدید کردند و وارد خانه ما شدند. من درون اتاق خودم نماز می‌خواندم. یک‌دفعه دیدم مرد قوی‌هیکلی درون روشنایی راهرو ایستاده هست. جالب بود که به‌طور واضح می‌توانستم ببینم مردی با این هیبت که اسلحه هم دارد از دختری که چادر سرش هست و سر سجاده نشسته، می‌ترسد.

خلاصه گفتند می‌خواهیم این اتاق را بگردیم. ما از قبل آمادگی این موضوع را داشتیم. به روش‌های دستگیری دوستانمان هم واقف بودیم و می‌دانستیم چه جیزهایی را باید درون خانه نگه‌داریم و چه طور آن‌ها را پنهان یا درون اصطلاح «جاساز» کنیم. چون آن وقت درون دبیرستان رفاه که شهید رجایی درون آن حضور داشتند، تدریس می‌کردم، از شهید رجایی شنیده بودیم که ساواک شمارا زیر نظر دارد و باید خانه‌هایتان را از اعلامیه‌های امام(ره)، نوار سخنرانی و این‌طور چیزها پاک‌سازی کنید. البته ما این‌ها را دور نمی‌ریختیم. می‌بردیم درون اتوبوس یا مسیر‌پله خانه مردم می‌گذاشتیم تا حداقل آن‌ها مطالعه کنند.

درون وقت ورود مأمورها ما تعداد زیادی اعلامیه داشتیم که به خط تمام اعضای خانواده نوشته و تکثیر شده بود و تعداد زیادی هم نوار سخنرانی امام خمینی(ره) میان آن‌ها بود. این‌ها را درون یک سطلی مثل سطل رنگ، دم دست گذاشته بودیم تا از خانه بیرون ببریم. همزمان با ورود این مأمورها به خانه، مادرم این سطل را برمی‌دارد و مثل سطلی که درون آن پوشش ازبرای شستن باشد با خودش به حمام می‌برد. ما هم گفتیم مادرمان مشغول استحمام هست و آن‌ها هم دیگر نگفتند که بیاید بیرون بازجویی‌اش کنیم یا مثلاً حمام خانه را هم بگردیم. خب این خطر بزرگی بود که از سر خانواده ما کم شد. چون جرم اعلامیه نوشتن خیلی سنگین بود و درصورتیکه می‌فهمیدند، کل خانواده را می‌بردند و بلاهای بدی هم سر ما می‌آوردند.

ساواکی‌ها ریزبه‌ریز اتاق من را گشتند. توی بازرسی‌ها مدرک لیسانس من را پیدا کردند و با تعجب گفتند تو لیسانس هم داری؟ ما فکر می‌کردیم شما همه بی‌سوادید! حتی کاغذهایی که ازبرای اردوی بچه‌ها تهیه‌کرده بودم و روی آن‌ها کلماتی ازبرای گیم و سرگرمی نوشته بودم را می‌آوردند و می‌گفتند این‌ها اسم رمز هست! بگو به این معنی چه؟!

زیرزمین خانه ما کتابخانه بود. تمام آنچه از شغل قبلی پدرم به این معنی کتاب‌فروشی باقی‌مانده بود را درون زیرزمین نگهداری می‌کردیم. مأمور ساواکی گفت می‌خواهم زیرزمین را هم بگردم. آنجا من چند عدد کتاب از آقای بازرگان و سید قطب و… که داشتن آن‌ها زیاد هم جرم به‌حساب نمی‌آمد، جدا کرده بودم تا محض احتیاط آن‌ها را هم از خانه بیرون ببرم. این کتاب‌ها را دیدند و همین مدرکی ازبرای آن‌ها شد تا من را بازداشت کنند. درواقع آن‌ها دنبال بهانه بودند و بهانه‌شان را هم پیدا کردند. به پدرم گفتند که من را یک ساعت ازبرای پرسیدن سؤالاتی می‌برند و می‌آورند. هرچقدر هم پدرم اصرار کرد که با ما بیاید قبول نکردند. آن‌یک ساعت سؤال و بازجویی تبدیل شد به یک سال اسارت درون زندان ساواک.

 

با پیراهن ازبرای خودم مقنعه درست کردم

زمانی به من گفتند می‌خواهیم بازداشتت کنیم، می‌دانستم که درون زندان هرچه پوشش به‌عنوان حجاب داریم را از ما می‌گیرند. ازبرای همین بااینکه تابستان بود تا جایی که می‌توانستم روی پوشش‌هایم پوشش پوشیدم. حتی چند روسری به کمرم بستم که بتوانم از آن‌ها به‌عنوان پوشش سر استفاده کردن کنیم. اگرچه موقع تحویل به بند، بیشتر این پوشش‌ها را از من گرفتند ولی درنهایت یک بلوز اضافه داشتم که از قسمت یقه روی سرم کشیدم، دکمه‌هایش را بستم و چیزی شبیه مقنعه ازبرای خودم درست کردم. بعداً که به ما پوشش زندان دادند الحمدلله پوشش‌ها مردانه و گشاد بود (می‌خندد)

درون زندان هم ما کار را ازبرای خودمان تمام‌شده نمی‌دیدیم. همان‌جا هم سریع بچه‌هایی که مثل خودمان بودند را پیدا می‌کردیم و تلاش می‌کردیم با اخلاق خوب و خوش‌رویی و بعدها صحبت کردن با بقیه تصویر درستی از خودمان و فعالیت‌هایمان نشان بدهیم. پاسبانی آنجا بود که ما با احترام و خوش‌رویی که با وی نشان داده بودیم تقریباً با خودمان همراهش کرده بودیم. از این نظر که درصورتیکه احتیاج به‌وسیله ای داشتیم برایمان فراهم می‌کرد و هوایمان را داشت. یک روز که آمد من را ازبرای بازجویی ببرد، خواست دستم را بگیرد. به وی گفتم «آستینم را بگیر تو نامحرمی» گفت «به ما می‌گویند شما بیرون ازاینجا همه کاری انجام می‌دهید ولی زندان که می‌آیید می‌خواهید خودتان را بی‌گناه جلوه بدهید.» ما هم ازبرای وی توضیح می‌دادیم که این حرف‌ها واقعیت ندارد. همین خودش یک‌جور کار فرهنگی ما درون داخل زندان بود.

من سی روز درون زندان کمیته بازداشت بودم. زندان کمیته شرایط خیلی بدی ازنظر بهداشتی داشت و خشونت زیادی هم علیه زندانیان انجام می‌شد. مرتب می‌بردند و سؤال و جواب می‌کردند، کتک می‌زدند و تهدید می‌کردند.

خیلی‌ها زمانی این جریانات را می‌شوند می‌گویند ما باور نمی‌کنیم که شما درون آن شرایط نمی‌ترسیدید. واقعیت این هست که ما خودمان را ازبرای این روزها آماده کرده بودیم. این‌طور نبود که یک‌دفعه بیایند و ما را بازداشت کنند و ما هم هول کنیم و بترسیم. حتی مدت وقت‌ها خواب بازداشت شدن را می‌دیدم. تصورمان از زندان‌های طاغوت تصور زندان‌های مخوفی بود. به این معنی آماده بودیم که به یک جای مخوف و ترسناک برویم. می‌دانستیم تحت نظر هستیم. می‌دانستیم میوه‌فروشی که سر کوچه‌مان بساط کرده ساواکی هست و هر دفعه که اعلامیه و کتابی از خانه بیرون می‌بردیم، منتظر بودیم یک نفر از یکجایی جلوی رویمان سبز بشود و دستگیر بشویم. ازبرای همین زمانی دستگیر می‌شدیم انگار که از یک اضطراب رهاشده بودیم. با خودمان می‌گفتیم: پس این‌طوری هست! به این معنی همه فکر و خیال‌هایی که کرده بودیم الان تبدیل به واقعیت شده بود و ازبرای همین چون یک‌دفعه به ما شوک و ترس وارد نمی‌شد راحت‌تر با آن کنار می‌آمدیم.

 

آشنایی با مادر و دختر پتویی!

پس از سی روز محاکمه شدم. محاکمه‌ها هم عجیب و خنده‌دار بود. مثلاً جرم خیلی از ما این بود که درون یک ‌مسیر‌پیمایی الله‌اکبر گفته‌ایم یا کتاب‌خوانده‌ایم!

خلاصه من به زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری منتقل شدم. زندانی که الآن موزه عبرت هست و احتمالاً همه با شکل سیاه‌چاله‌ای آن و نرده‌های دورتادور طبقات آشنا هستند. اینجا ساواک برنامه‌ای داشت که زندانیان سیاسی با زندانیان دیگر درون تماس نباشند تا مبادا سیاسی‌ها بقیه را شستشوی مغزی بدهند! ازبرای همین هم ما درون قسمت آپارتمانی، پشت آن سیاه‌چال معروف بودیم. ولی درون کل نوع معماری این ساختمان به‌شکل‌ای هست که هر کس را حتی درون پایین‌ترین طبقه سیاه‌چال شکنجه می‌کردند، صدایش درون کل این ساختمان به‌صورت اکو مانند می‌پیچید. به همین خاطر این زندان علاوه بر دردهای جسمی به زندانیان دردهای روحی هم تحمیل می‌کرد.

درون این زندان من با «خانم دباغ» آشنا شدم که با دخترشان «رضوانه» آنجا زندانی بودند. زمانی ازبرای نخستین دفعه ایشان را دیدم بسیار بیمار بودند. به خاطر شکنجه‌ها عفونتی درون بدنشان ایجادشده بود که باید هرچه سریع‌تر مداوا می‌شدند. ولی ساواک هیچ اعتنایی به درمان ایشان نداشت.

روش خانم دباغ درون زندان ازبرای من خیلی جالب بود. ایشان باآن‌همه علم و سواد خودشان را به بیسوادی زده بودند. پس پیش یکی از زندانیان کمونیست رفته بودند و از وی خواسته بودند که سواد یادشان بدهد. آن کمونیست پس از چند ماه ابراز شگفتی می‌کرد که چقدر پیشرفت ایشان درون یادگیری خوب هست (می‌خندد) خب این‌ها همه از زیرکی مبارزی‌ای مثل خانم دباغ بود. با این روش ایشان هم درون بازجویی‌ها بهانه‌های زیادی از ساواکی‌ها گرفته بودند هم اینکه با درس خواندن درون زندان و نمایش اینکه یک کمونیست به وی سواد یاد داده شروع کردند به مطالعه کتاب‌هایی که دوست داشتند.

قسمت آپارتمانی زندان کمیته مشترک ضدخرابکاری مثل اتاق‌خواب‌های یک‌خانه بودند که درون آن‌ها تخته‌های دوطبقه بلندی گذاشته بودند. فضای میان این تخت‌ها یک راهروی باریک بود که چندین نفر باید باهم آنجا زندگی می‌کردیم. این خودش خیلی سبب اعصاب خردی می‌شد. از آن‌سمت مأمورهای زندان اصول شکنجه روحی را خیلی خوب بلد بودند. مثلاً با سروصدا اسلحه‌شان را برمی‌داشتند، رجز می‌خواندند و می‌گفتند می‌خواهیم برویم شکار انسان! صدای این‌ها مثل اکو توی ساختمان می‌پیچید و استرس اینکه الآن می‌مسیر و کدام دوست ما را می‌آورند تا کتک بزنند و شکنجه کنند، به جان ما می‌افتاد. هرکس را هم که می‌آوردند، شب تا صبح وی را کتک می‌زدند و فحش می‌دادند تا بقیه زندانی‌ها خواب راحت نداشته باشند. حتی صدای شکنجه زندانی‌ها را از بلندگو پخش می‌کردند تا بهتر به گوش همه برسد. ازبرای همین زمانی کسی را شلاق می‌زنند ما درد آن شلاق را با گوشت و پوست خودمان حس می‌کردیم.

مأمورها زمانی ما را شکنجه می‌کردند یک‌دستشان ساندویچ بود یک‌دستشان آبجو! توی مستی از ما عصبانی می‌شدند و بدتر می‌زدند. می‌گفتند ما از دست شما زندگی نداریم، شما سبب می‌شوید ما ماه‌به‌ماه به خانه‌هایمان نرویم و ازاین‌دست صحبت‌ها. پس هم زمانی کار به اینجا می‌کشید واقعاً دشمنانه و از سر غضب کتک می‌زدند.

الان فکر کنید با همه این شکنجه‌های روحی یک نفر با بچه‌اش درون این شرایط زندانی باشد. خانم دباغ که واقعاً علاوه بر شکنجه جسمی شکنجه روحی هم می‌شد. ولی با همه این‌ها بازهم حواسشان به اعمالشان بود. مثلاً این مادر و دختر ازبرای پوشش سرشان حتی درون گرمای تابستان از پتو استفاده کردن می‌کردند و به همین خاطر هم به «مادر و دختر پتویی» معروف شده بودند. این کارها ازبرای کمونیست‌های زندانی خیلی درس بود. اول اینکه ساواک یک مادر و دختر را زندانی کرده بود. دوم اینکه این مادر را آن‌طور بد شکنجه می‌داد و پس هم رفتار خود این مادر و دختر که حتی درون این شرایط هم از اعتقاداتشان دست نمی‌کشیدند.

 

به همسرم گفتم من را به‌عنوان یک مبارز بپذیر

پس از یک سال که از زندان آزاد شدم بازهم همان فعالیت‌های قبلی را از سر گرفتم. بازهم هرلحظه بیم بازداشت شدن و زندان رفتن را داشتم. ساواک هم اکنون هم ما را زیر نظر داشت طوری که ازبرای من چند خواستگار ساواکی فرستاد. (می‌خندد)

درنهایت خوشبختانه با سیدی پاک‌دامن ازدواج کردم. درون همان روزهای خواستگاری هم تمام‌کارهایی که تا الآن انجام داده بودم را برایش گفتم و گفتم از این به پس هم نمی‌خواهم فعالیت‌هایم را کنار بگذارم. گفتم من این‌طور آدمی هستم می‌پذیرید یا نه؟ که شکر خدا ایشان هم خودشان اهل فعالیت‌های انقلابی بودند و اتفاقاً به من گفتند شما باید هم همین مسیر را دنبال کنید. حاصل این ازدواج سه پسر و یک دختر بوده هست.

 پس از آزادی از زندان من دیگر اجازه تدریس نداشتم. اگرچه مدتی پس دوباره به‌صورت پنهانی مشغول به تدریس شدم ولی باید پنهانی به مدرسه می‌رفتم و می‌آمدم.

 

پس از انقلاب هم مبارزه می‌کردم

خلاصه روزهای پیروزی انقلاب فرارسید و درون کنار خوشحالی که از این اتفاق داشتیم نوع مبارزه‌مان عوض شد. الان سمت حساب ما منافقین و عوامل بازمانده از رژیم قبل بودند. یادم می‌آید که درون روزهایی که قرار بود امام(ره) به کشور برگردند و مدام امروز و فردا می‌شد می‌ترسیدیم درون ساختمان مدرسه رفاه یا اطرافش کسی کار خرابکارانه انجام دهد. ازبرای همین چند ماشین بودیم که درون خیابان‌های اطراف، شب تا صبح کشیک می‌دادیم و درون همان ماشین هم می‌خوابیدیم. تمام خانواده ما درگیر فعالیت‌های انقلابی، شرکت درون راهپیمایی‌های منجر به پیروزی انقلاب و پس هم مشکلات و هرج‌ومرج اوایل انقلاب و جنگ بودند.

یادم هست که زمانی دخترم درون سال ۵۵ به دنیا آمد درون بیمارستان بودم. بگیر و ببندها زیاد شده بود و همسرم و همه خانواده‌ام درون راهپیمایی بودند. نگران خودم نبودم ولی مدام فکر می‌کردم درصورتیکه ما را بگیرند سرنوشت دخترم چه می‌شود؟

زمانی درون زندان بودم اعتقاداتم به معنای واقعی کلمه کمک‌کار من بود. این نکته را حتی گاهی کمونیست‌ها هم به زبان می‌آوردند. بارها ازبرای خود من امداد غیبی اتفاق افتاد. مثلاً درون جریان بازجویی یک‌دفعه بدون اینکه به موضوع فکر کرده باشم خدا جوابی توی دهانم می‌گذاشت که خطر ازسرم رد می‌شد. ما قرآن و نهج‌البلاغه و صحیفه سجادیه را همیشه کنار خودمان داشتیم. حتی درون زندان تلاش می‌کردیم از طریقی حداقل به قرآن دسترسی داشته باشیم و همین کتاب‌ها درون آن تاریکی زندان ازبرای ما مثل نور و مایه آرامش بودند.

الان که آن سال‌ها گذشته تمام چیزی که باقی‌مانده عزت و سربلندی مردم هست. گاهی فکر می‌کنم چند سال مانده به پیروزی انقلاب اوضاع به حدی بد بود که من نگران آینده دختر تازه متولدشده‌ام بودم، ولی الآن شکر خدا دختر من هم بزرگ شده و خودش هم بچه دارد. روسیاهی بگیر و ببندهای آن سال و آزار و اذیت‌هایی که درون حق بچه‌های انقلابی روا شد ماند ازبرای کسانی که این روزها تاریخ آن‌ها را نفرین می‌کند.

یک روز قرار بود امثال ما آدم‌بدهای تاریخ باشیم ولی امروز با همه مشکلاتی که هم اکنون هم درگیر هستیم و گاهی درون خیلی از جاها درون حق انقلابمان ظلم می‌شود ولی شکنجه‌دیده‌ها و مبارزان روز گذشته آن‌هایی هستند که می‌توانند درون برابر تاریخ و بچه‌ها و نوه‌هایشان سرشان را بالا بگیرند.

 

انتهای پیام/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *