معجزه منبر خیابانی درون روز نیمه شعبان

مجله فارس پلاس ـ سودابه رنجبر: بیش از ۴ سال همه توانش را گذاشته تا آدم‌هایی که درون هیاهوی شهر گم‌شده‌اند را به کاشانه بازگرداند از میان هزاران نفری که حمایت کرده و آن‌ها را به کمپ‌های ترک اعتیاد فرستاده ۱۵۰ نفرشان کاملاً از اعتیاد پاک‌شده‌اند و به زندگی عادی خود بازگشته‌اند؛ ولی جالب‌ترین موردی که با آن برخورد کرد سبب شد همین امروز روز نیمه شعبان به حاجتش برسد. درون میان مردان و زنانی که به افیون اعتیاد گرفتارشده بودند مرد ارمنی بود که علاوه بر ترک اعتیاد به دین اسلام گروید. مردی که زمانی عشق به حضرت رسول درون دل وی زنده شد شهادتین را درون میان دوستان مسلمان خود بر زبان می‌آورد و مسلمان شد.

این قصه از یک‌شب تاریک شروع شد

از کلاس‌های حاج‌آقا مجتهدی برمی‌گشتند. نخستین روزهایی بود که درون جلسه آیت‌الله مجتهدی شرکت می‌کردند. محله‌های بازار، چهارراه سیروس مسیر گذرشان به کلاس درس شده بود. ساعت ۱۱ و نیم شب، درون تاریکی، شعله آتشی درون کوچه‌های تنگ و باریک جلب‌توجه می‌کرد. نور آتش جذبشان کرده بود. کنجکاو شده بودند. سرمای زمستان و آتش که انگار ازبرای گرم شدن آدم‌های مچاله شده روشن‌شده بود. از خم نخستین کوچه که می‌گذرند انگاربه دنیا، محله، خیابان و کوچه دیگری پرتاب‌شده‌اند وقت آمدن که هم اکنون هوا روشن بود؛ این اطراف از این خبرها نبود. هوا که تاریک شده بود دنیای این کوچه‌پس‌کوچه‌ها فرق کرده بود. جوان بودند و طلبه، قبلاً مسیرشان به بازار و محله‌های اطراف آن نیفتاده بود. از عمری که داشتند بیشترش را درون حوزه‌های علمیه گذرانده بودند و از مشکلات مردمان رمیده از اجتماع خبر نداشتند. با همه این اوصاف با پیمودن چند کوچه دستشان آمد که این اطراف چه خبر هست. پیچ نخستین کوچه را که رد کردند با تجارت‌خانه‌ای روبرو شدند تجارتی از جنس خماری و نشئگی. جلوی هرکدام از همان آدم‌هایی که درون کوچه چمباتمه زده بودند بساط‌ها پهن بود. بساط نشئگی و خنزرپنزری که هیچ مشتری نداشت. وسایل دور ریزی مثل باطری موبایل دست‌دوم، پیش گوشتی زنگ‌زده کفش مندرس مردانه، لیف حمام کهنه را می‌فروختند و چندنفری که بی‌هدف بساط‌ها زیرورو می‌کردند. آن‌ها که ایستاده بودند از درد خماری درون بساط فروشنده‌ها سکندری می‌خوردند؛ ولی هیچ شکایتی نبود همه با هزاران درد از کنار هم عبور می‌کردند بدون اینکه به هم توجه کنند.

هادیان سعادت آمدند

الان جوان‌های طلبه دیده‌شده بودند چون پوشش‌هایشان با بقیه فرق داشت عمامه‌ای داشتند و عبایی به دوش. خیلی‌ها درون همان خماری باوجود طلبه‌ها پراکنده شدند و بعضی دیگر حتی از گرسنگی و نشئگی نای حرکت نداشتند. این روایت نخستین آشنایی تعدادی از روحانیون با محله‌های جرم خیز تهران درون تاریکی شب بود. الان حدود ۴ سال از آن روزها می‌گذرد و همچنان روحانی‌ها درون آن محله آمدورفت دارند. گروهی تشکیل داده‌اند به نام «هادیان سعادت» که دغدغه‌شان نجات آن‌هایی که از گیم نشئگی و خماری خسته شده‌اند.

با ساندویچ فلافل شروع کردیم

«محمد ایران‌منش» روحانی هست که درون نخستین شب به‌یادماندنی و ملاقات با معتادها حضورداشته هست می‌گوید: «آن شب ازبرای ما به‌قدری دردناک بود که تا صبح به چشمان خواب نیامد، شب پس پول‌های توجیبی‌مان را روی‌هم گذاشتیم و چند تا ساندویچ فلافل خریدیم و با تاریک شدن هوا به سمت محله‌های مرکزی تهران رفتیم. نیت کرده بودیم با همان پوشش روحانیت وارد محله‌ها شویم. خیلی دشوار بود تا بتوانیم اعتمادشان را جلب کنیم همان یکی دو نفر اول زمانی ساندویچ‌ها را درون دست ما دیدند متوجه شدند که نیت ما خیر هست، چندین ماه متوالی هر شب خودمان را به آن‌ها می‌رساندیم. از دیگر دوستانمان که رغبتی ازبرای کمک داشتند هم دعوت کردیم تا با ما همراه شوند. خیران هم آمدند پای‌کار.

 از خرید دو تا ساندویچ فلافل کارمان را شروع کرده بودیم ظرف چند ماه تلاشمان به‌جایی رسید که هر هفته دو هزار غذا میان بی‌خانمان‌ها و معتادها تقسیم می‌کردیم. الان شرایطی که می‌خواستیم به وجود آمده بود به ما اعتماد کرده بودند. زمانی دوستان درون حال توزیع شام بودند با آن‌ها که رغبت نشان می‌دادند وارد مصاحبه شدیم و کار اصلی ما تازه شروع شد.

باید متقاعد می‌شدند که مسیر نجاتشان ترک اعتیاد هست و خودشان باید به این نتیجه می‌رسیدند ولی این کار ساده‌ای نبود.

خودشان خواستند به کمپ بروند

«علی بیاتی» از دیگر روحانیان این جمع آنچه که شاهد بوده برایمان می‌گوید: «وارد فاز جدیدی شده بودیم تلاش می‌کردیم آن‌ها را متقاعد کنیم تا خودشان تلاش کنند تا به زندگی عادی‌شان برگردند. ازبرای این کار اول باید اعتیادشان را ترک می‌کردند. شروع این کار با ورود به کمپ‌های ترک اعتیاد کلید می‌خورد؛ ولی خرج‌ای سنگینی را بر دوشمان می‌گذاشت که از پرداخت آن عاجز بودیم. بنابراین تصمیم گرفتیم با کمپ‌های زیر نظر اداره بهزیستی که می‌توانستند خرج ترک دوسه نفر را به عهده بگیرند وارد مذاکره شویم. خیلی‌هایشان بودند که بارها به کمپ رفته بوده و برگشته بودند و بازهم مبتلا شده بودند. ازبرای هرکدام وقت می‌گذاشتیم حرف می‌زدیم. تلاش می‌کردیم آن‌ها را ابتدا با عواطفشان درگیر کنیم. آن‌هایی که اهل‌وعیال داشتند وجود فرزندان و همسرشان را درون زندگی یادآوری می‌کردیم و آن‌ها که ازدواج‌نکرده بودند زمانی نام مادر را می‌شنیدند دچار عذاب وجدان می‌شدند و بالاخره وارد انتخاب عقلانی می‌شدند درخواست می‌کردند که کمکشان کنیم. آن‌وقت شماره کمپ‌ها را به خودشان می‌دادیم که تماس بگیرند.

زندگی‌هایی که دوباره زنده شد

از روزهایی که به‌صورت خیریه وارد فعالیت‌های عام‌المنفعه شده‌اند چند سال می‌گذرد ولی هرروز اتفاق‌های جدیدی رخ می‌دهد که آن‌ها را با قصه جدیدی آشنا می‌کند، یکی از همین اتفاق‌ها را حاج‌آقا ایران‌منش این‌طور بازگو می‌کند: «خانمی بود که هر شب ساعت ۱۱ و نیم سراسیمه طول خیابان را طی می‌کرد تا خودش را به کوچه‌پس‌کوچه‌های محله‌های بازار برساند و به نظر نمی‌آمد که خانم اعتیاد داشته باشد. خانم حدود ۶۰ ساله چنان با سرعت می‌رفت که نظر همه ما را جلب کرده بود یک‌شب سر راهش قرار گرفتیم، با دیدن ما قصه زندگی‌اش را تعریف کرد که تا پاسی از شب دریکی از سرویس بهداشتی‌های شهر کار می‌کند. پسرانش از بد روزگار چک برگشتی داشتند و فراری بودند. وی همراه با دو عروس و نوه‌های قد و نیم قد درون یک اتاق ۹ متری زندگی می‌کردند، وضعیت معیشتی آن‌ها بسیار اسفناک بود. هر دو پسران زن، شاکی خصوصی داشتند و فراری بودند. آدرس شاکی‌ها را گرفتیم و پسران خانم قول دادند که هرماه کار کنند و بدهی خود را بپردازند الان وضعیت آن‌ها بسیار بهتر شده هست وزندگی‌شان کمی سامان گرفته هست.

حفظ کرامت انسانی پای اول این قصه

یکی دیگر از روحانی‌ها به دنیای آشفته‌بازار مرکز شهر اشاره می‌کند و توضیح می‌دهد: «آنچه بسیار اهمیت داشت وجود طیف‌های متفاوت درون خیل معتادان بی‌خانمان‌ها بود درون میان آن‌ها فردی بود که به‌صورت حرفه‌ای خطاطی می‌کرد. پزشکی که همه داروندارش را ازدست‌داده و کارتن‌خواب شده بود حتی دربی آن‌ها شخصی بود که به ۴ زبان زنده دنیا صحبت می‌کرد. ما با انسان‌هایی مواجه بودیم که به‌صورت ناگهانی دچار مشکلات شده بودند و خط زندگی‌شان تغییر کرده بود. درهرصورت حفظ کرامت انسانی آن‌ها نخستین شرط برقراری ارتباط با آن‌ها بود.

مسلمان شدن مرد ارمنی

درون این شب‌ها با افراد متفاوت با اندیشه‌های مختلفی روبه‌رو می‌شدیم تا قصه مسلمان شدن مرد ارمنی درست درون اعیاد شعبانیه رقم خورد. قضیه ازاین‌قرار بود که مراسم جشنی درون روز تولد حضرت رسول و درون کمپ ترک اعتیاد برگزارشده بود ایران‌منش می‌گوید: «مرد ارمنی سؤال‌های پی‌درپی می‌پرسید. قصه‌های حضرت رسول را که می‌شنید مشتاق ترمی شد. هرروز درون نماز جماعت کمپ شرکت می‌کرد. خودش خجالت می‌کشید دوستانش را واسطه کرده بود که به من اطلاع بدهند قصد دارد مسلمان شود. پس از چند جلسه گفت‌وگو با وی متوجه شدم همسرش چند سال گذشته مسلمان شده و وی درون میان دوراهی مانده بوده و الا عشق به حضرت رسول درون وی زبانه می‌کشید و عزمش را جزم کرده بود که مسلمان شود.

دو سال هست که پاک‌شده‌ام

پسر جوانی که بیش از دو سال از پاک شدنش می‌گذرد بدون اینکه خودش را معرفی کندو الان با جمع روحانی‌ها مشغول کار هست می‌گوید: «یادم می‌آید نخستین دفعه که آقای ایران‌منش را درون محدوده اوراقچی‌های شوش دیدم شروع کردم به ناسزا گفتن و بی‌ادبی کردن که شما روحانی‌ها هیچ‌وقت شرایط ما را درک نخواهید کرد. من با شما حرفی ندارم! شما چه می‌دانید که بر ما چه گذشته هست. من با شما حرفی ندارم! ما با چه امیدی زندگی کنیم اصلاً من با شما حرفی ندارم! حاج‌آقای ایران‌منش بدون اینکه عصبانی شود یا از کوره درون برود شروع کرد به حرف زدن و همان اول صحبت‌هایش گفت: من هم با شما حرفی ندارم دارم من با رفیقت حرف می‌زنم. و شروع کرد به حرف زدن با یکی از دوستانم که کنار من ایستاده بود تا من حرف می‌زدنم می‌گفت: من با شما حرفی ندارم و بازهم ادامه می‌داد. یکجایی من کاملاً حرف‌هایش را قبول کردم تا آمدم حرفی بزنم به من گفت من با شما حرفی ندارم! زمانی داشت می‌رفت شماره تلفن کمپ را به رفیقم داد و بدون اینکه به من توجه کند دور شد و نشست توی ماشین که برود دویدم جلوی ماشین، گفتم: «به من هم شماره تلفن کمپ بده من هم می خوام ترک کنم» الان دو سالی می‌شود که پاک‌شده‌ام.

انتهای پیام/

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *