کدام شاعران از امام حسین(ع) جایزه گرفتند؟

مجله فارس پلاس؛ مریم شریفی: عرض ارادت از این لطیف‌تر نمی‌توان سراغ گرفت. اینکه ذوق و قریحه‌ات را پیشکش کنی ازبرای عرض عاشقی. و این، مرام شاعران دلداده بوده ازبرای خادمی درون دستگاه اباعبدالله‌الحسین (ع) درون تمام ۱۴۰۰ سال پس از قیام عاشورا. شاعران از همان اول انگار داوطلبانه، زبان گویای عزاداران درون ماتم اشرف اولاد آدم (ع) و زبان حال آن‌ها درون حسرت همراهی با فرزند رسول خاتم (ص) بوده‌اند و شاید هم به همین دلیل درون همیشه تاریخ شیعه، بر صدر مجلس خادمان حسینی جای داشته‌اند. ولی قدر و منزلت واقعی شاعرانی را که کلام و ذوق و هنر خود را درون رثای خون خدا به خدمت گرفته‌اند، باید درون عنایات ویژه‌ای جست‌وجو کرد که از جانب صاحب این مصیبت عظیم نصیب آن‌ها شده هست. تاریخ پر هست از روایت‌های دلنشین و رشک‌برانگیز از احوالات شاعرانی که به پاس علمداری درون رونق بخشیدن به مجالس عزای حسینی، از اباعبدالله‌الحسین (ع) و خاندان عصمت و طهارت (ع) جایزه گرفته‌اند و با همین «صله» های نورانی، حاجت‌روا و عاقبت‌بخیر شده‌اند. درون این مجال، به ذکر چند نمونه از این قصه‌های زیبا می‌پردازیم.

ابوالحسن خلیعی

 زمانی راهزن کاروان کربلا، کربلایی شد

ماجرای «خَلیعی»، شاعر برجسته اهل بیت (ع) از آن قصه‌های پر فراز و نشیبی هست که پایانی غافلگیرکننده دارد. قصه «ابوالحسن جمال‌الدین علی بن عبدالعزیز بن ابی محمد الخلعی (یا خلیعی)» قبل از تولدش شروع شد. خانواده وی اهل «موصل» و پدر و مادرش، «ناصبی» بودند. ناصبی‌ها با اهل بیت (ع) دشمنی داشتند و با نسبت‌دادن دشنام و ناسزا، به ساحت ایشان بی‌احترامی می‌کردند. القصه، مادر خلیعی نذر عجیبی کرد. از خدا خواست درصورتیکه به وی فرزند پسری عنایت کند، به شکرانه‌اش، وی را ازبرای راهزنی خواهد فرستاد! ولی راهزنی از چه کسانی؟ نذر مادر خلیعی این بود که پسرش را ازبرای راهزنی و آزار و اذیت و کشتن زائران امام حسین (ع)، سر مسیر کاروان زائران کربلا بفرستد!

یکی از قدیمی ترین تصویر های ثبت شده از حرکت کاروان زائران اباعبدالله(ع) درون سال ۱۹۰۵ میلادی(۱۱۴سال قبل)

خداوند آرزوی مادر را برآورده کرد و پسر هم زمانی به سن جوانی رسید، پاشنه‌هایش را ورکشید تا نذر مادر را ادا کند! خلیعی به مسیر تردد کاروان زائران امام حسین (ع) رفت و درون کمین نشست تا به‌محض ورودشان به آن‌ها هجوم کند. طولانی شدن انتظار ولی سبب شد از خستگی چشم‌هایش سنگین شود. اینطور بود که کاروان آمد و آن منطقه را با سر و صدای حرکت شترها و اسب‌ها پشت‌سر گذاشت و حتی گرد و غبار کاروان بر سر و روی خلیعی هم نشست، ولی وی از خواب بیدار نشد.

ولی بشنوید از خواب خلیعی. وی درون همان دقایق درون عالم خواب، خود را درون صحنه قیامت و حسابرسی می‌دید. فرمان رسید وی را درون آتش بیندازند. درون آتش افتاد ولی نسوخت! گرد و غباری بر پوشش و بدنش بود که میان وی و آتش، حائل شده‌بود. خلیعی درون همان عالم رؤیا فهمید این گرد و غبار حرکت کاروان زائران کربلاست که بر تن و لباسش نشسته و وی را از آتش عذاب الهی درون امان نگه‌داشته هست. بیدار شدن خلیعی، مساوی بود با زندگی جدیدش. توبه کرد و از همان‌جا راهی کربلا شد.

 

تصویر قدیمی از حرم امام حسین( ع) درون کربلا

ماجرای پرده حرم و عاقبت‌بخیری شاعر

ماجرای خلیعی تازه شروع شده‌بود. زمانی به کربلا رسید و وارد حرم سیدالشهدا (ع) شد، چشمه ذوقش به عنایت آقا (ع) جوشید و عرض شرمساری خود از گذشته‌اش و امید پذیرش حال دگرگون‌شده امروزش را با سرودن دو بیت شعر، بیان کرد و از آن به‌پس، یکی از دوستان و شاعران خالص اهل بیت (ع) شد.

ولی اینکه به چه دلیل «خلیعی» به این نام معروف شد هم، قصه زیبایی دارد. همه‌چیز به آن روز خاص برمی‌گردد که وارد حرم سیدالشهدا (ع) شد و شروع به سرودن قصیده‌ای درون مدح آن حضرت کرد. همه دیدند که درون همان حال که مشغول خواندن این قصیده بود، پرده‌های دربِ حرم بر شانه‌اش افتاد. درواقع این «خلعت» و هدیه‌ای بود که از سمت آقا اباعبدالله (ع) به وی داده شد. پس از این اتفاق، وی را «خَلیعی» یا «خَلعی» نامیدند و وی هم همین نام را به‌عنوان تخلص شاعری‌اش انتخاب کرد.

 

تصویر قدیمی از ضریح امیرالمومنین(ع) درون نجف اشرف

اینجا هوای تازه‌واردها را بیشتر دارند

قصه‌های شیرین خلیعی ولی به همین‌جا ختم نشد. یک‌دفعه که میان وی و یک شاعر دیگر به نام «ابن حماد» جدلی پیش آمد و هر کدام ادعا می‌کرد شعر خودش درون مدح امیرالمؤمنین (ع) بهتر از شعر دیگری هست، تصمیم گرفتند داوری درمورد اشعارشان را به مولا (ع) واگذار کنند. اینطور بود که درون حرم امیرالمؤمنین (ع) حاضر شدند و قصیده‌هایشان را داخل ضریح انداختند و منتظر ماندند! پس از مدتی، اتفاق عجیبی افتاد؛ دیدند پای قصیده خلیعی، با آب‌طلا و پای قصیده ابن حماد، با آب‌نقره نوشته‌شده هست: «احسنت».

اینجا بود که دل ابن حماد گرفت و درون دلش خطاب به امام علی (ع) عرض کرد: «من از ارادتمندان باسابقه شما هستم درحالی‌که خلیعی مدت وقت زیادی نیست وارد حلقه دوستان شما شده…» خیلی نگذشت که امیرالمؤمنین (ع) درون عالم رؤیا از ابن حماد دلجویی کردند و فرمودند: «تو از مایی ولی وی جدیدالعهد به ولایت ماست و رعایت وی بر ما لازم هست.»

***

وصال شیرازی

شاعری که به‌خاطر خوش‌خطی نابینا شد!

«میرزا محمد شفیع شیرازی متخلص به وصال شیرازی» از شاعران و عارفان صاحب‌نام دوران فتحعلی شاه قاجار، یکی از شعرایی بود که خیلی سریع جایزه‌اش را از خوان پرنعمت اهل بیت (ع) گرفت. ماجرای وصال یا بهتر بگوییم گرفتاری وی از خوش‌خطی‌اش شروع شد!‌ بله. شاعر قصه ما به اصطلاح امروزی‌ها، شخصیتی همه‌فن‌حریف بود. وی علاوه‌بر درجات علم و عرفانی، درون عرصه خوشنویسی هم مهارت کاملی درون تمام انواع هفت‌گانه خط ازجمله نسخ، نستعلیق، ثلث، رقاع، ریحان، تعلیق و شکسته داشت. از میان کتاب‌هایی که با خط خوشش نگاشت، اشاره به ۶۷ جلد قرآن کفایت می‌کند.

وصال شیرازی و نمونه خوشنویسی وی

ولی همین مداومت بر نوشتن،‌ بلای جان چشم‌هایش شد. چشم‌هایش که آب آورد، دست به دامان پزشک شد. تجویز پزشک ولی عجیب و غم‌انگیز بود. گفت: درمان چشم‌هایت با من ولی به یک شرط؛ دیگر با آن‌ها نه بخوانی و نه خط بنویسی! دست پزشک، شفا بود و چشم‌های وصال نور دوباره گرفت. ولی جدایی از کتاب و کتابت ازبرای وی غیرممکن بود. پس دوباره شروع به خواندن و نوشتن کرد،‌ کاری که نتیجه‌اش،‌ نابینایی کامل وی بود!

 

ازبرای حسین (ع) نیت کرد،‌ ازبرای حسن (ع) شعر گفت

اینجا دیگر کاری از پزشکان برنمی‌آمد. وصال دست توسل به دامان رسول‌الله (ص) زد و ازایشان طلب شفا کرد. پس از آن بود که یک شب درون عالم رؤیا خود را درون محضر پیامبر اکرم (ص) دید و ایشان فرمودند: «به چه دلیل درون مصائب حسین (ع) مرثیه نمی‌گویی تا خداوند متعال چشمت را شفا دهد؟» نسخه شفابخش حضرت رسول (ص) ولی یک توصیه تکمیلی هم داشت.

درون همان حال،‌ حضرت فاطمه زهرا (س) هم درون آن مقام حاضر شده و خطاب به شاعر سرگشته قصه ما فرمودند: «وصال! درصورتیکه شعر مصیبت گفتی، اول از حسنم شروع کن؛ وی خیلی مظلوم هست.»

صبح فردا، همین‌که وصال چشم باز کرد، دست به دیوار گرفت و همان‌طور که دور خانه قدم می‌زد، شروع کرد به سرودن:

از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد/ آن طشت را ز خون جگر باغ لاله کرد

مصرع دوم به آخر نرسیده‌بود که به‌یکباره چشمان وصال، روشن و بینا شد! و وی ادامه داد:

خونی که خورد درون همه عمر، از گلو بریخت/ دل را تهی زخون دل چند ساله کرد

زینب کشید معجر و آه از جگر کشید/ کلثوم زد به سینه و از درد ناله کرد…

اینطور بود که وصال، ازبرای این شعر،‌ هم از رسول‌الله (ص) جایزه گرفت،‌ هم از امام حسن (ع) و امام حسین (ع) و هم از مادر بزرگوارشان (س).

***

 مقبل کاشانی و محتشم کاشانی

همه رفتند و من جا ماندم ای دوست

«مقبل کاشانی»،‌ شاعر برجسته آستان اهل بیت (ع) بود ولی این تنها مشخصه‌اش نبود. همه وی را به «حسرت‌به‌دلی» می‌شناختند. کافی بود بشنود یا ببیند کسی عزم مسافرت کربلا کرده تا دوباره آسمان چشم‌هایش بارانی شود و روزی‌اش، اشک حسرت. عشق و عطش و آرزومندی،‌ همه را داشت ولی تنگدستی،‌ حسرت زیارت را بر دلش گذاشته‌بود. ولی بالاخره نوبت به مقبل هم رسید و خدا وسیله زیارت را برایش جور کرد. یکی از دوستان که خرج سفرش به کربلا را تقبل کرد، از کاشان به سمت کربلا حرکت که نه، پرواز کرد.

قدیمی ترین تصویر از مرقد امام حسین(ع)

«که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها…»؛‌ این وصف حال مقبل بود درون سفری که همه عمر آرزویش را داشت. زمانی حوالی گلپایگان راهزنان به کاروان آن‌ها هجوم کردند، نه‌تنها خرج مسافرت و اموال آن‌ها بلکه تمام آرزوهایشان را هم با خود بردند. اینطور بود که عده‌ای دست‌خالی به خانه‌هایشان درون کاشان برگشتند و عده‌ای هم هرطور بود خود را به گلپایگان رساندند تا درون آنجا از اقوام و دوستانشان پولی قرض کنند و سفرشان را ادامه دهند. ماجرای مقبل ولی متفاوت بود. نه دل برگشتن به شهرش داشت و نه امیدی به گره‌گشایی درون گلپایگان. ولی با خودش گفت: «به گلپایگان می‌روم و آنجا می‌مانم و کار می‌کنم تا خرج سفرم را فراهم کنم.»

… به حرم رهم ندادند

انتظار شاعر قصه ما آنقدر طولانی شد تا محرم از مسیر رسید. ازبرای شاعر و ذاکر امام حسین (ع) ولی چه فرقی می‌کند کجا باشد؟ هرجا که باشد، همان‌جا را حسینیه و مجلس عزای آقا می‌کند. شب عاشورای آن سال، با شعرخوانی مقبل کاشانی، ازبرای اهالی گلپایگان هم عاشورای دیگری شد؛ پر از شور و غوغا. همان شب، مقبل درون عالم رؤیا دید به کربلا رسیده و درون مقابل حرم اباعبدالله (ع) ایستاده هست. وارد صحن شد ولی همین‌که خواست به‌سمت ضریح آقا برود، مانعش شدند.

مقبل حال‌وهوای آن دقایق را اینطور توصیف می‌کند: «درون دلم گفتم: خدایا!‌ اینجا که نباید مانع ورود کسی به حرم شوند… یک نفر انگار صدایم را شنیده‌باشد، درون جواب گفت: حق با توست مقبل! ولی علتی دارد. درون این دقایق، خانم فاطمه زهرا (س) به‌همراه مادرشان، حضرت خدیجه کبری (س)، آسیه، هاجر، ساره و گروهی از حوریان درون حرم مشغول زیارت‌اند و ازآنجاکه تو نامحرم هستی، اجازه ورود نداری. متعجب پرسیدم: تو که هستی؟!‌ گفت: من از فرشتگان حافّین حرم هستم.»

حاشیه‌نگاری «مقبل» از مجلس عزاداری پیامبران درون شب عاشورا

«آن فرشته ازبرای دلجویی، مرا به دیگر قسمت‌های حرم راهنمایی کرد. به قسمت غربی صحن که رسیدیم، با مجلس باشکوهی مواجه شدم. درمورد حاضران درون مجلس که پرسیدم،‌ درون جواب گفت: پیامبران خداوند هستند؛ از آدم (ع) تا خاتم (ص) که جملگی ازبرای زیارت اباعبدالله‌الحسین (ع) آمده‌اند.

محتشم کاشانی

درون همان اثنا،‌ چشمم به جمال حضرت محمد مصطفی (ص) روشن شد و شنیدم که فرمودند: «به محتشم بگویید بیاید.» محتشم که وارد مجلس شد، حضرت رسول اکرم (ص) به منبر اشاره کردند. محتشم به‌سمت منبر رفت و روی هر پله‌ای ایستاد، حضرت (ص) به وی فرمودند: «بالاتر برو.» و آنقدر بالا رفت تا به پله نهم رسید. اینجا بود که رسول‌الله (ص) فرمودند: «امشب،‌ شب عاشوراست. ای محتشم!‌ از آن اشعار جانسوزت بخوان!‌» و محتشم شروع کرد:

کشتی شکست خوردهٔ طوفان کربلا/ درون خاک و خون تپیده میدان کربلا

گر چشم روزگار بر وی زار می‌گریست/ خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک/ زان گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردند کوفیان/ خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب و می‌مکید/ خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زان تشنگان هم اکنون به عیوق می‌رسد/ فریاد العطش ز بیابان کربلا

 

 شعرخوانی محتشم به اینجا که رسید، حضرت رسول (ص) درون میان صدای گریه و ناله پیامبران فرمود: «ای پدران من! ببینید با فرزندم حسین چه کردند. آب فراتی که همه حیوانات از آن می‌نوشند، بر فرزندم حرام کردند…» و با گریه به محتشم اشاره کردند که؛ «باز هم بخوان .»

محتشم ادامه داد:

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار/ خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار

صدای شیون که به اوج رسید، محتشم خواست از منبر پایین بیاید ولی حضرت (ص) فرمودند: باز هم بخوان.

محتشم درحالی‌که عمامه را از سرش برمی‌داشت، فریاد برآورد: یا رسول الله!

این کشتهٔ فتاده به هامون حسین توست/ وین صید دست و پا زده درون خون حسین توست

این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی/ دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست/ زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

 

اینجا دیگر آخر کار محتشم بود چون رسول‌الله (ص) با شنیدن این ابیات از هوش رفتند و همه انبیا بر سر می‌زدند. درون این لحظه،‌ یکی از فرشتگان شروع به زمزمه ادامه اشعار محتشم کرد:

خاموش محتشم که دل سنگ آب شد/ بنیاد صبر و خانهٔ طاقت خراب شد

خاموش محتشم که از این حرف سوزناک/ مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

محتشم از منبر پایین آمد و زمانی مجلس به حالت عادی برگشت، حضرت رسول اکرم (ص) به‌عنوان صله، عبای خود را بر دوش محتشم انداختند.

به دستور مادر خواندم،‌ از دست پسر جایزه گرفتم

هرچه شکوه مجلس شعرخوانی محتشم زیاد بود، حسرت مقبل از آن زیادتر بود. درون دلش می‌گفت: من هم شاعر اهل بیت (ع) و مرثیه‌سرای کشته غریب کربلا هستم. کاش حضرت ختمی مرتبت (ص) به من هم بگویند اشعارم را بخوانم. ولی انتظارش بی‌نتیجه بود. ادامه قضیه از زبان خودش خواندنی‌تر هست:

«همین‌که دل‌شکسته و ناامید از حرم خارج شدم، یکی از حوریان صدا زد: ای مقبل! فاطمه زهرا (س) نزد پدر بزرگوارشان آمدند و فرمودند به مقبل هم بگویید بیاید اشعارش را بخواند… اذن که داده‌شد، وارد مجلس شدم و روی پله اول منبر ایستادم. مکثی کردم ولی رسول‌الله (ص) نفرمودند بالاتر بروم. اینجا فهمیدم مقام محتشم کجا و درجه من کجا… و شروع به خواندن اشعارم کردم:

 

تابلوی «عرش بر زمین افتاد» اثر «حسن روح الأمین»

نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت/ نه سید الشهداء بر جدال طاقت داشت

هوا چو قیرگون گردید/ عزیز فاطمه از اسب واژه‌گون گردید

بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد/ درصورتیکه غلط نکنم، عرش بر زمین افتاد

به اینجا که رسیدم، حوریه‌ای آمد و گفت: مقبل! دیگر نخوان که زهرا (س) از هوش رفت… از منبر پایین آمدم. اینجا هم میان من و محتشم فرق بود چون رسول اکرم (ص) صله‌ای به من عطا نفرمودند. 

فرصت به اندوه و دل‌شکستگی من نرسید چون درون همان لحظه درون عالم رؤیا، سیدالشهدا (ع) را دیدم که از آن حلقوم بریده مرا صدا کردند و فرمودند: «ای مقبل! من خودم صله تو را خواهم داد.» درون همین حال از خواب بیدار شدم. فردای آن روز، کاروانی به قصد زیارت کربلا حرکت کرد و مرا هم همراه خود برد. من جایزه‌ام را از شهید کربلا گرفته‌بودم…»

***

آیت‌الله مهدی الهی قمشه‌ای

زمانی رهبر، راوی عنایت به یک شاعر می‌شوند

به قصه عنایتی که به مرحوم آیت‌الله مهدی الهی قمشه‌ای شد، از هر سمت نگاه کنیم، جذاب و تاثیرگذار هست؛‌ شاعری که نذر کرد،‌ آن‌که مورد عنایت واقع شد و حتی روایت‌کننده این قصه.

قصه از دو سال قبل، نقل محافل شد و دهان‌به‌دهان چرخید و کام‌ها را شیرین کرد؛‌ از روزی که شاعران به ملاقات مقام معظم رهبری رفتند. حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درون آن ملاقات،‌ از دو چهره شناخته‌شده معاصر درون حوزه علم و ادب و عرفان یاد کرده و با اشاره به دیوان «منظومه حسینی»، اثر مرحوم آیت‌الله مهدی الهی قمشه‌ای گفتند: «مرحوم الهی قمشه‌ای، منظومه «نغمه حسینی» را ازبرای پسرش، حسین آقا (دکتر حسین الهی قمشه‌ای) – که الان مطرح هست – گفته. خود مرحوم آقای الهی این قضیه را شخصاً ازبرای من تعریف کرد که این بچه، مریض بوده و ایشان قطع امید کرده‌بودند از اینکه بچه شیرخواره زنده بماند. نذر می‌کند درصورتیکه بچه زنده بماند، منظومه‌ای بگوید درمورد امام حسین (ع).

 

به این نوزاد، آب بدهی، می‌میرد!

مرحوم الهی قمشه‌ای تعریف می‌کرد: «بچه داشت می‌مرد. ازبرای اینکه مادرش جان‌کندن وی را نبیند، گفتم برو پشت‌بام دعا کن. درواقع به این بهانه خواستم از بالای سر بچه دورش کنم. درون همان حال، این نذر به ذهنم رسید که درصورتیکه این بچه خوب شود، منظومه‌ای درمورد امام حسین (ع) می‌گویم. به فکر فرو رفتم که از کجا شروع کنم و ذره‌ذره رسیدم به علی‌اصغر (ع) و تشنگی علی‌اصغر (ع)…

همین‌جا ناگهان چیزی درون ذهنم جرقه زد. یادم آمد به دستور دکتر، این بچه ۳، ۴ روز هست نه آب خورده و نه شیر. دکتر گفته‌بود آب و شیر برایش ضرر دارد و درصورتیکه بخورد، می‌میرد. با خودم گفتم: این بچه، تشنه هست. الان هم که دارد می‌میرد. آب بدهم که لااقل تشنه نمیرد… خلاصه، شروع کردم با قاشق چای‌خوری ذره‌ذره آب ریختم لای لب‌های بچه. چند دفعه که این کار را کردم، دیدم چشم‌هایش را باز کرد. بیشتر که به وی آب دادم، شروع کرد به گریه کردن. رفتم کنار مسیر‌پله و مادرش را صدا زدم و گفتم: بیا بچه‌ات شیر می‌خواهد. مادر فکر کرد بچه مرده و من با این روش دارم وی را خبر می‌کنم. ولی زمانی پایین آمد، دید بچه دارد گریه می‌کند و واقعاً شیر می‌خواهد. همان شیر خوردن سبب شد بچه، خوب شود…»

 

«نغمه حسینی»، یادگار یک عنایت شیرین

مرحوم آیت‌الله الهی قمشه‌ای نذرش را ادا کرد و یک منظومه ازبرای امام حسین (ع) سرود. منظومه «نغمه حسینی»، درون قالب مثنوی و بر وزن مخزن الاسرار نظامی گنجوی درون شرح شهادت امام حسین (ع) سروده شده هست. ابیاتی از این منظومه به این شرح هست:

عهد نمودم که گر این طفل ناز/ باز رهد زین مرض جان‌گداز

قصه سلطان شهیدانِ دین/ نظم کنم نغز چو درونّ ثمین

حادثه کرب‌وبلای وصال/  سوخت ز سیمرغِ خرد، پر و بال

قصه سلطان شهیدان، حسین/ قلب جهان ساخته پُر شور و شین

قصه وی مخزن اسرارِ هوست/ بشنوی آر هست تو را مهرِ دوست

ای فلک! امشب، شب عاشور ماست/ شور مکن گر به دلت شور ماست

شب نه که معراجگه مصطفی/ لیله اسرای سپاه وفا

***

دکتر عبدالحسین زرین‌کوب و حافظ

پیرمرد روستایی، مهمان ویژه مجلس سخنرانی روشنفکرها

حسن ختام این نوشتار، روایتی به نقل از مرحوم دکتر «عبدالحسین زرین‌کوب» هست؛ روایتی از شعر حافظ و باز شدن پنجره‌هایی تازه از دنیای زیبای ارادتمندی وی به ساحت مقدس اهل بیت (ع) و خاصه،‌ اباعبدالله‌الحسین (ع).

دکتر زرین‌کوب می‌گوید: «روز عاشورا بود و قرار بود درون مراسمی به همین مناسبت به درون حضور جمعیتی که هم افراد عادی درون آن حضور داشتند و هم افراد تحصیل‌کرده و به‌اصطلاح روشنفکر سخنرانی کنم. آرام وارد مسجد شده و درون گوشه‌ای نشستم. نمی‌خواستم فعلاً کسی متوجه حضورم شود. درون خلوت خودم،‌ دنبال موضوعی ازبرای شروع سخنرانی می‌گشتم، موضوعی که بتواند مردم عزادار را درون این روز خاص جذب کند. ولی هرچه بیشتر فکر می‌کردم کمتر به نتیجه می‌رسیدم. درون همین لحظه،‌ پیرمردی که کنار دستم نشسته‌بود، با پرسشی رشته افکارم را پاره کرد: «ببخشید،‌ شما استاد زرین‌کوب هستید؟» گفتم: استاد که چه عرض کنم، ولی زرین‌کوب هستم. خیلی خوشحال شد و از این گفت که چقدر دوست داشته بنده را از نزدیک ببیند. درون میان صحبت‌هایش با خودم می‌گفتم: این بنده خدا به چه دلیل باید آرزوی دیدن مرا داشته باشد؟

پیرمرد روستایی با آن چهره آفتاب‌سوخته، متین، سنگین و باوقارش، می‌گفت مکتب رفته و عم جزء خوانده. الان هم درون اوقات بیکاری یا قرآن می‌خواند یا غزل حافظ. چند بیت جسته و گریخته هم از غزلیات خواجه خواند؛ چه زیبا هم غزل حافظ را می‌خواند. پرسیدم: الان به چه دلیل مشتاق دیدن بنده بودید؟ گفت: «سؤالی داشتم.» گفتم: بفرمایید. پرسید: «شما به فال حافظ اعتقاد دارید؟» گفتم: خب بله، صد درصد. گفت: «ولی من اعتقاد ندارم.» پرسیدم: من چه کاری می‌توانم انجام بدهم؟ از من چه خدمتی برمی‌آید؟ گفت: «خیلی دوست دارم معتقد شوم. یک زحمتی ازبرای من می‌کشید؟ یک فال برایم می‌گیرید؟» گفتم: ولی من الان دیوان حافظ ندارم. بلافاصله یک دیوان جیبی از جیبش درآورد و به طرفم گرفت و گفت: «بفرما.»

 

دکتر عبدالحسین زرین کوب

حافظ، عاشورا و شعری که روضه من شد

 مات و مبهوت نگاهش کردم. دیوان حافظ را از دستش گرفتم و گفتم: نیت کنید. فاتحه‌ای زیر لب خواند و گفت: «ازبرای خودم نمی‌خواهم. می‌خواهم ببینم حافظ درمورد امروز (روز عاشورا) چه می‌گوید؟» شوکه شدم و مردد درون گرفتن فال. حافظ و عاشورا؟ درصورتیکه جواب نداد، چه؟ عشق و علاقه این مرد به حافظ چه می‌شود؟

با اینکه بارها و بارها غزلیات خواجه را کلمه‌به‌کلمه خوانده و درون معنا و مفهوم آن‌ها اندیشیده بودم، غزلی به ذهنم نرسید که به‌طور ویژه به این موضوع پرداخته‌باشد. ولی چشمانم را بستم، فاتحه‌ای قرائت کردم و حافظ را به شاخه نباتش قسم دادم و صفحه‌ای را باز کردم و این شعر آمد:

زان یار دلنوازم شکری هست با شکایت/ گر نکته‌دان عشقی خوش بشنو این حکایت

 رندان تشنه‌لب را آبی نمی‌دهد کس/ گویی ولی‌شناسان رفتند از این ولایت

 درون زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا/ سرها بریده بینی بی‌جرم و بی‌جنایت

 از هر سمت که رفتم جز وحشتم نیفزود/ زنهار از این بیابان وین مسیر بی‌آخر

 عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ/ قرآن ز بر بخوانی درون چارده روایت

خدایا! این غزل درصورتیکه موضوعش امام حسین (ع) و وقایع روز عاشورا و شب یازدهم نباشد، پس چه می‌تواند باشد؟ سال‌ها خود را حافظ پژوه می‌دانستم ولی هیچ‌وقت حتی یک‌دفعه هم به این غزل، از این زاویه نگاه نکرده‌بودم. این غزل، باید به‌طور ویژه ازبرای همین مناسبت سروده شده‌باشد. بیت اولش را که خواندم، پیرمرد از بیت دوم شروع به زمزمه‌کردن با من کرد. شعر را از حفظ می‌خواند و گریه می‌کرد، طوری که چهار ستون بدنش می‌لرزید؛ انگار داشتم برایش روضه می‌خواندم. گفت: «معتقد شدم استاد. معتقد بودم، ایمان پیدا کردم.» و گریه امانش نداد…

الان دیگر می‌دانستم سخنرانی‌ام را چگونه شروع کنم. آن روز من، روضه‌خوان امام شهید شدم و کسانی پای روضه من گریه کردند که به‌قول خودشان پای هیچ روضه‌ای گریه نکرده‌بودند.

 

انتهای پیام/

 

 

 

 

 

   

 

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *